|
احســان رستـــمی
|
||
|
میخواهم با تو آن کنم که بهار با درختان گیلاس میکند |
چون مرا پیکر
ــــــــــــــــــــ
پیرو وبلاگ آقای نصری وخوانش شعر نیما
http://tirdadnasri.blogfa.com/
.... چنین عمارتی وجود خارجی دارد البته تا زمانی که راوی نگوید ( روی دفتر عمارت دیگر )
وبدرستی (مشکل از اینجا شروع میشود ) بله مشکل
اگر حافظ را با آن نظر وشعر معروفش یک شریک جرم در نظر بگیریم (عمارت نو یا طرح نو در افکندن ..)که البته بی شباهت با این موضوع نیست ،این اندیشه یقینا لو میرود ،/
دفتری باز میشود وعمارتی ذهنی که بر خلاف توصیف عبارات بالا ، اینبار هیچ نشان بیرونی از آن نیست وهیچ وصفی /فقط به همین جمله بسنده میکند )
عمارت دیگر ...
اساسن ذهنیت وکلیت در همان بند اول وکلمه ی (مانده اسم ..) خلاصه شده است وذهن را درگیر میکند و بدنبال مضمونها میبرد
واین (ماندن اسم از عمارت پدر ) یعنی دیگر عمارتی وجود ندارد، و ما را به گذشته ای میبرد که یک زمانی همچین عمارتی وهمچین پدری بوده با همچین خصوصیاتی.../ اما در چند بندآخر اندیشه وارد کار میشود اندیشه ای که پشتوانه ای کلاسیک دارد ، نگاه خسته ی راوی ،خمودگی وپیر بودن وتن بی جان در متن دیداریست و عینی ، اما عمارت دیگر) دیداری نیست .
وعصاره ی شعر در این بند است( چون مرا پیکر ) که میشود چندین معنی از دلش بیرون آورد ،همانطور که آقای نصری گفتن : پی ریزی یک عمارت دیگر چندان غیر عادی نیست ).
هر چند که در طرح یک اندیشه غیرعادیست وطرح یک زندگی نو / اما ..وحتی باید به این تئوری محض حافظ برای انسان امروز خرده گرفت وپشت گوش انداخت ،نکته ی مهم در این شعر
(چون مرا پیکر است ) که چندین معنی با خود دارد،وچندین پرسش را طرح میکند وبار ذهنی اش در طرح پرسش است وگرنه وجه بیرونی کار هم رعایت شده...
در واقع وجه تخیلی نه در چراغ است /ونه در مرد وصفحه ی کاغذ ) بلکه دقیقا در لحظه ی غیاب و بیان نشدن وتوصیف نشدن این عمارت دومی است ،اساسن تخیل با همنشینی در کنار چند شی اتفاق نمیفتد ،بلکه در لحظه ی غیاب وبیان نشدن.. وبا آرزو و رویا گاها همپیاله است
در واقع همان عمارت عینی، این عمارت ذهنی را بر پا کرده ،اما آیا این عمارت میتواند با تن بیجان همپیمان باشد یا تن بی جان میتواند همان عمارت به ارث رسیده باشد /
البته ما در این شعر با ویرانی روبرو نیستیم شاعر صحبت از ویرانی نمیکند صحبت از سردر ،طویله سرا وتالار میکند ویا جغد ، شاعردقیقا از یک عمارت دارد صحبت میکند، دارد از اسمهائی صحبت میکند که این عمارت دارای آنهاست و بسیار هم پا بر جاست ./اما .. با آمدن عمارت دیگر ما به این پرسش بر میخوریم که آن بالائی آیا ویرانیست آیا ویرانی بوده و شده .. که این دومی به وجود آمد ویا در شرف به وجود آمدن است؟ واین همان بار( منفی )وارده در شعر است که ما عمارت بالائی را ویران فرض میکنیم وگرنه به نظرم اگر ویرانی ای باشد باز در همان بند اول است یعنی
مانده اسم از عمارت پدرم . بله همین جمله .. و بعقیه توصیف است از یک عمارت ییلاقی که دقیقا دارای چنین شرایطی است مناطق بومی /جغد ،سردر ،در چوبی تخته ای .چراغ روشن کورسو درون اطاق با سایه ی بلندش بر دیوار ،وخانه ی تاریک و در باز،وبستر پهن شده ،وسر خمیده ...نشانه های یک عمارت سالم و سر پا هستند اما ...
اما در کل اثر ما دنبال چه هستیم( آیا این چند لایگی در کل مستتر است ،)
چند لایگی حول محور جمله ی اول وجمله ی آخر میچرخد
تن بی جانش چون مرا پیکر ،تن بی جان چه کسی ؟عمارت یا تن بی جان مرد ،
چون مرا پیکر ،یک جمله ی مرموز است واینجاست که شعر اتفاق میافتد وشعر را دارای یک پیکره میکند وآن عمارت را با پیکره ی جدید بنا میکند ،چون مرا پیکر طرح یک سوال است و یک جواب ،/چون ،مثل و مانند... ، اینجاست که ذهن مخاطب شروع به چرخیدن میکند وحرکت آغاز میشود ویا عمارت قدیمی ویران میشود در واقع میخواهد عمارت را ویران بکند ویا عصیان... اما..
تن بی جانش را چه کند، مرد یا راوی یا عمارت ،کدامشان اینجا پیر ترند وبی جان ،به نظرم در اینجا کار درونی میشود و ذهنی ،عاطفه واندیشه ای که در این بیت است در کل اثر مستتر میشود /میشود آن را در عمارت دیگر پیدا کرد میشود آنرا در
( تخته ای بر درش) پیدا کرد ،میشود در(گاه روشن به یک اطاق چراغ) پیدا کرد وخلاصه در( مانده اسم از عمارت پدرم) هم دید ،یک غم واحساس نوستالژی ...
اگر دقت کنیم جمله ها وفضاهائی مثل شب تاریک و یا عمارت نو، راست کار حافظ است اما جمله ی (چون مرا پیکر )وجه ذهنی کار را در کل اثر پخش میکند ، و راست کار نیماست ...
در اینجا وجه عاطفی واندیشگی کار در( زانوان را به دامن آورده) هم وجود دارد،اینجا ما متوجه میشویم مرد دارد فکر میکند ویا دارد مینویسد ویا دارد به دور اطرافش به دقت ومثل همان جغد نگاه میکند ...وجه عاطفی کار واندیشه با هم.. در این لحظه جمع بسته میشوند و ذهن پیشی میگیرد و راوی دیگر عینیات را رها میکند چشمش را انگار بسته و(لیک ساخته اند روی دفتر عمارت دیگر) ، آره چشمش را بسته چون تن بی جانش وعمارت بی جانش و شب تارش وچراغش
بی جـــــــــــان است...
اما چون مرا پیکر ؟که طرح یک سوال کرده در نوشته آقای نصری
به نظرم بسیار بجاست و درست ..
یکی از ایرادهائی که به زبان نیما در این شعر میتوان گرفت اینست که زبان کار با توضیح همراست و به نثر اغشته شده مثلا وقتی میگوید (طرف بیرون آن: طویله سرا )این جمله را میشود براحتی معنی کرد به شکل نثر نوشت و فقط نوع بیان و شیوه ی روایت جدید است و جابجائی کلمات وزبان>اینجاست که شاعر به قدرت ونوع نگاهی که دارد شعر را پیش میبرد .. و بخاطر همین قدرت بیرونی، حاکم بر شعر است /،البته وجه اندیشگی کار از جائی شروع میشود که چراغ روشن میشود، چراغ ونور در تاریکی) اما آیا چراغ همه جا نماد تحرک واندیشه است/ نه ،نیست /نخیر ..واین ملاک نیست آن هم در این شعر...
پس کجا شعر از وجه بیرونی صرف کاملا خارج میشود ؟...و مارا حرکت میدهد ،یکی از درستی های مطلب در جمله ی(دست میگرددش روی دفتر است ) دوباره تاکید میکنم دست میگردد ، نمینویسد !/ .یعنی در این مصرع به ما میگوید دارد طرح چیزی را این دست در روشنائی چراغ میافکند به روی دفتر .اینجا ساختمان دوم کار شکل میگیرد اما اینبار حالات مرد ودرونیات مرد هم شکل میگیرد ، سر خمیده ،کتاب ،بستر پهن ،نه برای مرگ برای خواندن کتاب ودفتر، و خواندن به خاطر روشنائی چراغ ،وبا اینکه در باز است خانه تاریک است ،سیاهی درون خانه ویک نوع نا امیدی وتیرگی ای که در کل اثر پخش است که در مصرعهای بعد جای خود را به روشنی عمارت دیگر میدهد ،هر چند عمارت دیگر توصیف نمیشود اما همه ی ما این امید را داریم که خانه ی دیگر یا عمارت دیگر وبنای نو یک بنای جان بخش باشد که کم از بنای حافظ ندارد در ایده ...
اما یک فرق اساسی با حافظ دارد این عمارت روی دفتر بنا شده وجه آسمانی ندارد بر خلاف حافظ که به این وجه تکیه دارد در آن شعرش.... اینجا خوشبختانه این خبرا نیست و وجه بیرونی مشخصی هم ندارد وبه سمت درونیات میرود
درونیاتی از جنس زایش عمارت وطرح وایده ی یک عمارت نو
همراه با آدمی نو وجایگزین پدر..
اما در بیت های آخر راوی میگوید( دست این را نوشته بر ورقی )
مانده اسم از عمارت پدرم .
دست چه کسی؟ ،دست راوی، دست نویسنده ، دست پسر ،دست پدر،دست مخاطب،دست همه ی اینها که در متن به پیکر نیمه جان پدر آغشته است....
وقتی شاعر میگوید پدرم .... پس یک پسر هم در کار حضور دارد ودر کنار عمارت پدر و یا در درونش،عمارت پسر هم شکل میگیرد
به نظرم درون آن پیکره یا درون آن هفت گنبد یک خبرهائی هست ...
وهمه ی شعر در بند آخر است تن بی جانش چون مرا پیکر است. و اسمی که مانده از عمارت پدر/
حلول جان پدر در پسر، با آمدن این جمله
تن بی جانش چون مرا پیکر/
عمارت پسر و عمارت بی جان پدر در تقابل هم ،
وبا دست بی جان پدر پی ریزی شده این عمارت نو ..
اینها چیزهائی هستند که در تقابل همند
این یک نمایش دقیق درونیست ...
|
|